و بازهم خواهند گذشت مثل گذشته ساکت و آرام بی صدا از کنار هم.
لحظه ها بی رحمانه کشته میشوند می میرند و لقب تاریخ میگیرند .
بی آنکه هیچکس یاد آنها باشد.
اما آنها هم انتقام خود را میگیرند از همه ی آنانی که یادشان نبودند .
از همه ی آدمایی که یاد خود هم نبودند.
چه انتقام دردناکی و چه سخت بهایی که این آدمیان می دهند.
اندک لحظات زندگی آنها گرفته میشود بدون آنکه بفهمند.
اما قصه ی من و تو
چه خوب که میدانیم و می فهمییم .
که این انتقام را از ما هم خواهند گرفت مثل همان هیزم تری که همیشه می سوزد .
روزی ما هم باید بسوزیم.
آخر آن روز می آید که جز خاک سرد جای مئوا یمان ندهند.
اینها همه حقیقتند روزها سالها قرن ها و خاک .
اما بیا به حقیقتی فراسوی آنها بیندیشیم .
ایمان بیاوریم به او که بهار و پاییز را باهم آفرید.
که اگر نمی بود پاییز, بهار هیچ گاه معنایی نمی یافت.
بیا بار دگر قدر بهارمان را بدانیم که زردی فصل خزان به افسوس روزهای قشنگ نداشته سیاه به تن نکند.
بیا فراموش نکنیم که انسان موجودی جاودانه ست که گر زمستان میآید با زهم بهار در راه هست که اگر پاییز فصل تلخ جدایی شاخ و برگه بهاری خواهد آمد که هیچ پاییزی نخواهد داشت .
پس بیا در یاد هم باشیم بیا غم خوار هم باشیم.
بیا تا تنها نباشیم که امید زنده ست و هرگز نمیمرد.
بیا قدر این لحظه ها را بدانیم.
و ای کاش که بدانیم..........................