گرچه چه داستان تکراریست اما باز....
پسر نگاهي به دخترک کرد و گفت حالا که کنار ساحل هستيم بيا يه آرزوي قشنگ بکنيم
دختر با بي ميلي قبول کرد پسر چشماشو بست و گفت کاشکي تا آخر دنيا عاشق هم بمونيم ...
بعد به دختر گفت حالا تو آرزوتو بگو دختر چشماشو بست و خيلي بي تفاوت گفت کاشکي همين الان دنيا تموم بشه ...
وقتي چشماشو باز کرد پسرک رو نديد فقط چند حباب روی آب دید
قرار نبود عاشقانه تومم بشه
پس تو هم عاشقانه نخون
و امروز ۷ مرداد ماه ۱۳۸۷ ساعت ۶:۲۰ بامداد
ناگهان
خدا حافظ تمام غریبه های آشنای من
و خداحافظ پسرک
خدا حافظ...........
کاش دلم را آرامی بود
کاش فکرم را بنبستی نبود
کاش کفشم بزرگتر بود
کاش دستم درازتر بود
از آن میز ته قلبت را لمس می کردم
حتما آن شب راحت تر می خوابیدم
باز هم سلام
زیبا
هنوز عشق
در حول و حوش چشم تو می چرخد
از من مگیر چشم
دست مرا بگیر و کوچه های محبت را با من بگرد
یادم بده چگونه بخوانم تا عشق در تمامی دلها معنا شود
یادم بده چگونه نگاهت کنم که طری بالایت درتندباد عشق نلرزد
زیبا
آنگونه عاشقم که حرمت مجنون را احساس میکنم
آنگونه عاشقم که نیستان را یکجا هوای زمزمه دارم
آنگونه عاشقم که هر نفسم شعر است
زیبا
چشــــم تو شعر
چشـــــم تو شاعر است
من دزد شعرهای چشم تو هستم
زیبا
ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار
بر من ببار تا که برویم بهاروار
چشم از تو بود و عشق
بچــــــرخانم بر حول این مدار
زیبا
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
زیبا سلام !
زیبا سلام !
زیبا هوای حوصله ابری است ...
چشمی از عشق ببخشایم تا رو به آفتاب بشوید دلتنگی مرا
زیبا!
کنار حوصله ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز میشوم
زیبا!
تمام حرف دلم این است
من عشق را به نام تو آغاز کردم
در هر کجای عشق که هستی
آغاز کن مرا
شعر، بادامي تلخ ، سوگوارِ دلپوك
برگها زردِ زرد ، وقتي هوا نيست
شب چنان تيره ، كه شب پيدا نيست
شب هم پيدا نيست،...
عشق اما پيداست
حرف حرفِ فرداست
كارِ بچه هاست
طاق ها بي كاشي ، راه ها مثل هم
حرف ها شاعر كش ، بغض ها بي شبنم
دست ها افتاده ، سرها خميده
چشم ها خشكيده، عطرها پريده
ماه هم دورِ دور ، آه اما نزديك
روز هم بي روزن ، سرد ، سرد و تاريك
چه سرد و تاريك، چه سرد و تاريك
عشق اما پيداست
حرف حرفِ فرداست
كارِ بچه هاست
دستِ نقاش از همه تنها تر ، پرده ها را شسته زيرِ باران
آخرين شاعر پريد و دود شد ، شعرش از هر دشنه اي آويزان
شاپرك افتاده در جوهردان ، ياسِ بي سر، وقفِ مرهم گاه
اي يقين سبز مثلِ معجزه ، سايه ي آمدنِ تو در راه
روز بايد باشد
فردا هم مال ماست
..................................
دلا شب ها نمي زاري بخوابم
چرا صبحا نمي خواهي بخوابي
بلا عصر ها نمي زاري بخندم
قلا با ما چه سودي است از برايت
علا اي اسکل اخمق بي شور
چرا اينجا همه تنها نشستن؟
براي ما شبي را خالي بگردان
همان يك شب بميران و بگردان
براي تو رنگ ما رنگ دورنگي است
براي ما رنگ تو رنگ پياز است
درون ما خالي است و غرق خواهش
برون اما سرد است و دلگير
درونت خوشبو است و خوش عطر
درونم خسته است و زرد و نارس
همه گشتم به دنبالت خيابان
اما .............................
روز خوبي است هوا آفتابي است
باسم تنگ است شورتم لاي پاهايم گير نيست
دماغم نميخوارد دماغم چاغ است
حرف زدنم ميآيد حس خوبي است مي توانم تمام حرف هايت را گوش كنم
آسمان نیمه ابري است اما هوا گرم است شيشه ها پر از پستر هاي ديدني است
هر مغازه اي فستيوالي از رنگها است.
هوا كلا دونفره است ....
بدیهتاً من غمگین نمینویسم.
قصه هم نیست ٬
یا بهتر بگویم قصه هم نیستم ....
من ٬
مزهام .
تلخم .
من مزهی آن قصهی تلخم....
و تو
تو حتی من هم نیستی
و حتی تلخ هم نیستی .
تو اصلاً....
تو....
برف یک بار مصرف
با حسرت ادم برفی های نساخته
وخنده کودکان
که زود اب میشود
اینجا
ادمکی سوخته از سرما
گوشه ی خیابان
چه زود پاک میشود.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
یلدا دیشب چه قدر دیر رفتی
یلدا دیشب دل ما را نزدی
آخ یلدا یلدا
تو چه تقصیری داشتی که من دیشب هم حالم خوب نبود
آخ یلدا یلدا
دوست داشتم داد بزنم امشب را در کنارم باش
یلدا یلدا
تو چه می دانستی
آخ یلدا یلدا
خواب نبودم یلدا
خودمان را به خواب زده بودیم یلدا
آخ یلدا
چه کنم که حرفی برای گفتن ندارم
آخ یلدا یلدا
چه شود
کاش
اگر
اما ها
به در آیند از این کله ی ما
بلاگم تولدت مبارک
کلی نوشته
نوشته اند.
هر چه قدر بی معنا تر
سطحی تر
مزخرف تر
خواندنی تر
نه بیشتر از یک نگاه سطحی نمی توانم
من حال ندارم
میبینی
روز به روز بدتر از دیروز
میبینی
سازم کوک نیست
درست است سازم کوک نیست دلیل نمی شود بد برقصی
درست است نوشنه هایم را هیچ کس می خواند دلیل نمی شود تو هم بخوانی
درست است حال تو هم بد است دلیل نمی شود دستم را چنگ بزنی گربه ی عوضی
درست است خدا دیروز مرده است!؟ دلیل نمی شود هر غلطی دلت خواست بکنی
گر چه می دانم سرزنشم نمی کنند
سکوت می کنم تا هیچ کس نداند نحیف بودنش برای چه بود
تا ندانند برای چه نمی توانست کسی را تحمل کند
تا ندانند برای چه عوض شد
تا ندانند برای چه عاشق شدکه تا ندانند
.........
گوش كن ، دورترين مرغ جهان مي خواند.
شب سليس است، و يكدست ، و باز.
شمعداني ها
و صدادارترين شاخه فصل ، ماه را مي شنوند.
پلكان جلو ساختمان ،
در فانوس به دست
و در اسراف نسيم ،
گوش كن ، جاده صدا مي زند از دور قدم هاي ترا.
چشم تو زينت تاريكي نيست.
پلك ها را بتكان ، كفش به پا كن ، و بيا.
و بيا تا جايي ، كه پر ماه به انگشت تو هشدار دهد
و زمان روي كلوخي بنشيند با تو
و مزامير شب اندام ترا، مثل يك قطعه آواز به خود جذب كنند.
پارسايي است در آنجا كه ترا خواهد گفت :
بهترين چيز رسيدن به نگاهي است كه از حادثه عشق تر است.
جغد بارون خورده ی تو کوچه فریاد میزنه
زیر دیوار بلندی یه نفر جون میکنه
کی میدونه تو دل تاریک شب چی میگذره
پای برده های شب اسیر زنجیر غم
دلم از تاریکیها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده
من اسیر سایه های شب شدم
شب اسیر تور سرد آسمون
پا به پای سایه ها باید برم همه شب به شهر تو پیک جنون
چراغ ستاره ی من رو به خاموشی میره
بین مرگ و زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه
توی خاک سرد قلبم بذر کینه میکاره
مرغ شومی پشت دیوار دلم خودش این ور و اون ور میزنه
تو رگهای خسته سرد تنم ترس مردن داره پرپر میزنه
دلم از تاریکیها خسته شده همه ی درها به روم بسته شده
بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم
در نهانخانه ی جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد كه شبی با هم از آن كوچه گذشتيم
پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آيد
تو به من گفتی از اين عشق حذر كن!
لحظه ای چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينه عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است!
تا فراموش كنی، چندی از اين شهر سفر كن
با تو گفتم
حذر از عشق؟ ندانم!
سفر از پيش تو؟ هرگز نتوانم!
روز اول كه دل من به تمنای تو پر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نه رميدم، نه گسستم
باز گفتم كه: تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!
اشكی ازشاخه فرو ريخت
مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگريخت!
اشک در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم، آن شب و شب های دگر هم
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم
نكنی ديگر از آن كوچه گذر هم!
بی تو اما به چه حالی من از آن كوچه گذشتم!
فریدون مشیری
و چه حالی !!!
و بازهم خواهند گذشت مثل گذشته ساکت و آرام بی صدا از کنار هم.
لحظه ها بی رحمانه کشته میشوند می میرند و لقب تاریخ میگیرند .
بی آنکه هیچکس یاد آنها باشد.
اما آنها هم انتقام خود را میگیرند از همه ی آنانی که یادشان نبودند .
از همه ی آدمایی که یاد خود هم نبودند.
چه انتقام دردناکی و چه سخت بهایی که این آدمیان می دهند.
اندک لحظات زندگی آنها گرفته میشود بدون آنکه بفهمند.
اما قصه ی من و تو
چه خوب که میدانیم و می فهمییم .
که این انتقام را از ما هم خواهند گرفت مثل همان هیزم تری که همیشه می سوزد .
روزی ما هم باید بسوزیم.
آخر آن روز می آید که جز خاک سرد جای مئوا یمان ندهند.
اینها همه حقیقتند روزها سالها قرن ها و خاک .
اما بیا به حقیقتی فراسوی آنها بیندیشیم .
ایمان بیاوریم به او که بهار و پاییز را باهم آفرید.
که اگر نمی بود پاییز, بهار هیچ گاه معنایی نمی یافت.
بیا بار دگر قدر بهارمان را بدانیم که زردی فصل خزان به افسوس روزهای قشنگ نداشته سیاه به تن نکند.
بیا فراموش نکنیم که انسان موجودی جاودانه ست که گر زمستان میآید با زهم بهار در راه هست که اگر پاییز فصل تلخ جدایی شاخ و برگه بهاری خواهد آمد که هیچ پاییزی نخواهد داشت .
پس بیا در یاد هم باشیم بیا غم خوار هم باشیم.
بیا تا تنها نباشیم که امید زنده ست و هرگز نمیمرد.
بیا قدر این لحظه ها را بدانیم.
و ای کاش که بدانیم..........................
عجب ای دل عاشق! تو هم حوصله داری !
تو این سینه نشستی هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری
یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری
پر از شک و حراصی همیشه بی حواسی
پر از حرفی و خاموش یه غصه و فراموش
پر از راز نگفته یه کوله بار بر دوش
یه بی طاقت خسته به انتظار نشسته
یه روز رفیق راهی سفر های پیاده به اندازه عشقی پر از حرفهای ساده
واسه روزای رفته سفر غصه ی خوب چراغ روشن راه قشنگی غروبه
پُرم از یه دنیا واژه پُرم از یه دنیا احساس
پُرم از یه قلب عاشق که خوب میدونه خیلی تنهاست
پُرم از حرفای زیبا پُرم از گلهای مینا
پُرم از سبد سبد نوراز اینجا تا به رویا
پُرم از خواب ندیده از راز شنیده
پُرم از یه دست تنها که به دست من رسیده
پُرم از حس یه پُرواز
پُرم از هجمه ی آواز
پُرم از غزل غزل شعر
پُرم از لالایی ساز
حالا که دوباره عاشقم عاشق مهتاب
بیا همیشگی باش قلب این عاشق دریاب
چگونه طاقت دیدن نور عین رسول بر زمین داری
چگونه طاقت دیدن گریه های آن طفل سه ساله را داری
چگونه طاقت دیدن آن همه غربت زینب را داری
ای شب صبح مشو صبح مشو
که فردا...................................
در قبایل عرب همواره جنگ بود اما مکه زمین حرام است و چهار ماه رجب، محرم، ذیقعده و ذیحجه هم.و این یعنی که در آن جنگ حرام است. دو قبیله ای که با هم می جنگیدند تا وارد محرم می شدند جنگ را موقتاً تعطیل می کردند. اما برای آنکه اعلام کنند که در حال جنگند و این آرامش از سازش نیست و ماه حرام رسیده است وچون بگذرد جنگ ادامه خواهد یافت سنت بود که بر قبه خیمه فرمانده قبیله پرچم سرخی بر می افراشتند تا دوستان و دشمنان و مردم هم بدانند که جنگ پایان نخواهد یافت. آنها که به کربلا می روند می بینند که جنگ با پیروزی یزید پایان گرفته است و بر صحنه جنگ آرامش مرگ سایه افکنده است اما می بینند که بر قبه آرامگاه حسین (ع) پرچم سرخی در احتزاز است.
بگذار این سالهای حرام بگذرد
استاد دکتر علی شریعتی
تو هم با من نبودی
مثل من با من
و حتی مثل تن با من
تو هم با من نبودی
آنکه میپنداشتم
باید هوا باشد
و یا حتی گمان میکردم این طور
باید از خیل خبر چینان جدا باشد
تو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
ساده دل بودم که می پنداشتم
دستان نا اهل تو باید٬ مثل هر عاشق رها باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم با من نبودی یار
ای آوار ای سیل مصیبت بار
مرحوم فرهاد
دیگه از خستگی هام خسته شدم خسته شدم
دیگه از بستگی هام بسته شدم
میزنم تیر به بند بستگی
مگه آزاد بشم ز خستگی
بسه تهایی دیگه توی قفس
بسه این قفس بدون هم نفس
دیگه بسه تشنگی بدون آب
خوردن فریب و نیرنگ سراب
واسه هرکی دل من تنگ میشه
تا میفهمه دلش از سنگ میشه
دوستی از رو زمین پاک شده
مردی ومردانگی خاک شده
هرکی فکر خودش توی این زمون
تو نخ آب یخ و گرمی نون
باید حرف دلم گوش کنم
همه دنیا رو فراموش کنم
دستم بلند کنم به آسمون
خودم رها کنم از این و اون
دلم جدا کنم از آدما
سینم پر کنم از یاد خدا
دیگه بسه دیگه بسه انتظار
ابر رحمت به سر دنیا ببار
شب تاره شب تار
آسمون خورشید رو بردار و بیار
داریوش ارجمند
شاخه هاي شسته باران خورده پاك
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو هاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست
نرم نرمك مي رسد اينك بهار
خوش به خال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخك كه مي خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
اي دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمي پوشي به كام
باده رنگين نمي نوشي ز جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از ان مي كه مي بايد تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
اي دريغ از ما اگر كامي نگيريم از بهار
گر نكوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش ميشود هفتاد رنگ
فریدون مشیری
در آرامش شبهایم
در اوج تنهایی هایم
در این سکوت تلخ
آنجا که حس میکنم آنقدر تنهایم که حتی نفسهایم هم با من غریبی می کنند
در انتهای این راه بی انتها
آنجا که آسمان دگر ستاره ی برای من ندارد
انگار که کسی در دلم فریاد میزند
به کجا٬ سوی کجا٬ دنبال چه میگردی٬ من همین نزدیکیم
چرا تنها مانده ای؟ چه کرده ای که این همه از من دور افتاده ای
برگرد و بیا٬ دنبال ستاره های زمینی مباش که تمام نور اینجاست
با من باش که تمام عشق همین جاست...........
عاقبت ما کشتی دل را به دریایی جنون انداختیم
عاقبت عشق زمینی را به عشق آسمانی باختیم
تا رها گردیم از دل واپسی
در آن سوی خط زمان
ما در عرش کبریایی
خانه ی از جنس ایمان ساختیم
با توام با میانم با تو ام ای مهربانم
ای تو خورشید فروزان من شبم شب را بسوزان
کوچکم با قطره بودن راهمیم کن سوی دریا
عاقبت باید رها شد روزی از زندان دنیا
سیل در دنیای معنا بی زمان و بی مکان
وصل در عین جدایی زندگی با جان جان
عاشقان در شوق پروازند از این خاکدان
چون که باشد پای یک عشق خدایی در میان
چه دردیست در میان جمع بودن ولی در گوشه ی تنها نشستن
برای دیگران چون کوه بودن ولی در چشم خود آرام شکستن
اینجا وبلاگ خاطرات من و تنهایی های منه
شب یلدا

